در کافه رو بستن!!!
با عرض سلام و طول خسته نباشید خدمت تمامی لیدیان و مسترهای کافه!!!
خوبید؟ چه خبر ؟ تعطیلات خوبی تا حالا داشتید ؟ آخرین روزای تعطیلات چه جوری میگذره؟ واسه مدرسه و دانشگاه آماده اید(اینو گفتم که حالتون گرفته شه!!!!) بچه ها کافه همین چند روز باقی مونده به مهر بازه ها و بعدش کرکره ها رو میکشیم پایین تا تابستون دیگه!!! آخه در پیش روی بنده غول بزرگ کنکور وایساده و در صورت مچاله کردن این عزیز بنده تابستون دیگه میتونم بیام اگه نه دیگه کافه به تاریخ میپیونده ،پس انصافا واسم دعا کنید قبول شم خواهشا!!!! حالا یه دعا سر نماز نار یه زیارتگاه که میری واسه من نه وقتی ازت میگیره نه دت کم دو...مرسی!!! به این میگن کار ثواب زوری... (یاد یه خاطره افتادم از استاد سوتی دکتر بهنوش: پارسال دبیر بینشمون در مورد فواید و ثواب و خوبی صدقه دادن واسم گفت از اون روز به بعد این بهنوشه کنار صندوق صدقات مدرسه میچکید (فعل کردی در فارسی بود!!) و به زور از بچه ها پول توجیبی هاشونو میگرفت و مینداخت تو صندق تا کار خیر زوری انجام بده و ثواباش واسه این بره!!!!!!) حالا داستان ماهم...راستی تو این مدت باقی مونده که با همیم سعی کنید بیشتر به کافه بیایید نظراتتون رو بهم بگید چه در بخش نظرات چه بصورت آف به khano0m_lover ... حتما قبل رسیدن مدرسه با تموم بدبختیاش(اینو گفتم که باز حالتون گرفته شه) بیایید پیشمون چون دلمون براتون تنگ میشه ..صحبت یکی دو روز نیست یه سال دوری از شما عزیزان که امثال فشار خون منو بالا بردیده!!! شوخی بود شما گلید حیف گلدون ندارید(!!!!!!!!!!!!!) خب زیاد دری وری گفتم ...
باور کنید تو این لحظه اشک تو چشام جمع شده.. آخه یکی نیست بگه مامانه من پیازو تو اتاق من چرا پوس میکنی آشپزخونه رو پس واسه چی ساختن!!!!
حالتون گرفته شد حسابی ها..؟ نیب عداره(بقول استاد) !!!
بابت کم کاری و غیبت یک هفته ایم معذرت می خوام ...
در آخرین جلسه ی بسیار محرمانه من با لیدیان (بابا لیدی!!!) بچه ها ازم درخواست کردن که اجازه بدم تو بخش نظرات واسه همدیگه (منظور از همدیگه مسلما بی افاشونه!!) پیغام بذارن و اینجوری گم شده ها (بابا فراق!!) و دوستای قدیمیشون رو پیدا یا برا اونا که ای دی ندارن پیام تولد و تسلیت(خدا نکنه ها!!!) و... اینا منم فقط د رصورت یقبولیدم(افعال نیو!!) مکه ادب و تربیت وخلاصه ا زاین پاستوریزه بازیا کاملا رعایت بشه و باز میدون مشت و لگد و گیس کشی نکنید این وبلاگ مادر مرده رو!!! پس هرچی دلت میخواد بنویس حتی واسه عشقت و بی افت(ای شیطون!!!) در پایان لازمه که درود و سلام بر این ایلام بی جی ها بفرستم که هرچی میکشم از دست ایناس (اخه بچه ها از رو طرح اونا نوعی دزدی محترمانه به عمل آوردن!!!)...
-صورتی:دیروز داشتم آفامو چک میکردم یکی واسم آف زده کلی قسم داده (ده خاص علی تا امام زمان ) که تورو خدا به وبلاگ ما(!!!) سر بزن و نظر بده حالا وقتی آدرس وبلاگشو میخونم نوشته: www.vo0ro0dmamno.blogfa.com عجبببببببب ها!!!
احتمالا روح خودم واسه خودم آف گذاشته!!!!
-صورتی :یه چیز ضایع بگم طبق معمول ا زاستاد بهنوش ... دیروز باباش میخواسته ماشین رو از پارکینگ در اره بره سر کار بعد چون کسی خونه نبوده از بهنوش خواسته بهش فرمان بده تا اینجاش عادی اما میدونی چه جوری استاد باباهه رو راهنمایی کرده؟ بهش گفته بیا ...بیا .. مستقیم بیا...تو هنوز جاداری بیاااا...خلاصه عقب ماشینه با د رپارکینگ گره میخوره و روبوسی میکنه(یعنی ناجور میزنه!!) بعداستاد با دست ایست میده میگه :حالا وایسا!!! (یمه بوووس!!!)...
-نفیسه :دیروز رفتم یکی ا زسوپر مارکتای معروف محل مواد سالادی و..واسه مامان بخرم ..یه سس و یه آبلیمو و.. گرفتم تو کله ام جمع زدم شد 3400 خلاصه چهارتومن به صاحب مغازه دادم میدونی چیکار کرد 3هزار و هشتصد تومن بهم داد با نایلون خرید رو ...یعنی من تمام خریدام 200 تومن شد!!! یه لحظه جور اصحاب کهف وه هاتی بش گفتم :هی عمو چیکار میکنی ، جه جوری تاحالا ورشکسته نشدی یخدا میدونه!!! ...عجب ها...
-آقا دیروز ظهر من و سارا داشتیم ا ز یه جایی برمیگشتیم(ا ا.به تو چه کجا؟ عجب گیر افتادیم ها!!!) خلاصه داشتیم ا ز جلوی مسجد جامع رد میشدیم وقت نماز هم بود یهو یکی ا ز رفیقامون که دختریه همه چی بهش میخوره جز نماز رفت تو مسجد!!!! تمام محل متحیر نگاش میکردن ما هم که د ر شرف شاخ در آوردن بودیم یهو برگشت گفت: چیه تعجب داره؟!؟ اومدم دنبال دادامکارش دارم(به معنای مامان بزرگ و ننه)!
مارو باش فکر کردیم یکی مون بلاخره آدم شده!!! بیه قضیه کچله چو آرایشگاه همه خنن ایشه کوفت و مرض، هاتمه آو بخوم!!!! عججججججججججججججب.
-راست یبعضیا که من اسمشونو میدونم اما نمیگم طی جلسه(بابا کشتی با این جلسه!!) اعلام کردند جهت ادب نمودن و اخذکردن حال برخی ا زآقایان محترم ساکن در برخی محلات که اسم آن فاش خواهد شدو جهت حال کردن و به ریش برادران مذکوره خندیدن قراره یک درخواست کتبی با امضا ی تمام لیدیان بسیار محترم شاگردان ایران زمین به خانم مدیر و راننده سرویس داده شه که سرویس مدرسه ی مااز محلات سعدی پاسداران و امام و نقاط دیگری عبور ننماید تا دماغ بعضی ها بسوزد براساس گزارشات بدست آمده :نماینده ی ایران زمین در حال مذاکره و امضا ی توافقنامه این طرح با نمایندگان مدارس خوارزمی و سما نیز میباشد همچنین به اطلاع این عزیزان میرساند که دبیرستان نواب صفوی توسط آموز ش و پرورش منحل(غلط املایی نگیری نفیسه) شد...دماغ سوخته میخریم آیییییییییییییی....
-آقا یکی از این دوستای ما یه غلطی کرد (البته س جون ببخشید ها!!!) ازدواج کرد وضع شوهرشم خوبه خالا هر جا بخوا ی دودقیقه راحت بشینی و همه جا از صف نونوایی گرفته تا مهمونی و عروسی فورا یکی میتقه بهت(جان!!!) وو... جت فلانی دیته چه شی کرد واو خین چله چه شانس هاورد ایشن لباسه فلان بیه و ارایش ایچنه بیو ... آخه من نمیفهمم وقتی میتونید حرف خوب بزنید چرا کلماتتون رو حروم غیبت کردن مردم میکنید..آخه به تو چه که چی جوری بوده جشنش چیکار مردم داری ..بجای اینکه آرزو کنی خوشبخت شه میگی: خوم زانم دو ماهه تر طلاقه دن؟!!!! بخدا خیلی بی انصافید ملت!!!!
از اونجا که این مامانه ما کافیه یه مراسمی یه جشنی یه مهمونی تو خونه مون راه بیفته کل خونه رو زیر و رو میکنه و 20 بار گرت گیری اینبار گیر داده بود به فرش اتاق ما که کثیفه و باید بشوری و .. منم اصلا اصلا اصلا حوصله ی کار و بار نداشتم گفت بدم فرش شویی گفتم نه پاره میشه گفت پس چه کیت؟ گفتم سه چارتا کارگر میارم بشورن!!!!!
زنگ زدم نفیسه گفتم تنهام بیا پیشم زنگ زدم به سارا و مهشید و... همینو گفتم وقتی اومدن گفتم حالا پاچه ها بالا بریم باهم این فرشو بشوریم هم ثواب داره هم دعوتتون میکنیم ...
آخ گل پسرای محل کجایید که ببینید خانوماتون با چه سرعتی با پنجه فرش میشستن منم بالا سرشون نظارت میکردم ...
همونا که تا دیروز دس به روسری شون نمیزدن چون ناخناشون کج میشد با جون دل کار میکردن کلی عکس ازشون گرفتم در این حال...مامانمون کیفول شد...(این ماجرا مال تیرماه بود!!!)
-یکی از لیدیا درخواست کرده با رضایت کامل خودش عکسشو بزنم تو وبلاگ!!!!
عجب بابا ؟!!! البته درخواستش فقط جهت نشون دادن فرهنگ بالا زیبایی(توهم فانتزی و فوران اعتماد بنفس رو که حتما شنیدی؟!!! و اعتمادش به ملت و اصلا قصد پیدا کردن شوهر اینجوری رو نداره ها!!!
...نظر احمقانه ای ، بعد فرداش د در کافی نت یوسف تا در مسجد جامع کور و ردیف وسه!!!!! ای خدا لطفا در اسرع وقت منو نجات بده از دست این بچه ریقو!!!!
سلام
من نفیسه در حالی براتون می نویسم که حال و روز خوشی ندارم ، نه تنها من بلکه تمام حال کل اعضای کافه گرفته و ناخوش است...
نیامدیم برایتان اینبار هم طنز بگذاریم چون نتوانستیم بنویسیم...
اومدم بگم به دعاهاتون نیاز داریم نه برای خودم بلکه برای کسی که یک سال سعی کرد با نوشته هایش شما رو حداقل کمی شاد کنه، کسی که همیشه به فکر شما بود...
... حالش اصلا خوب نیست تو رو خدا واسش دعا کنید تا سلامتیش رو بدست بیاره و بازم برا شما بنویسه...
محتاج دعاتونیم...
برید کاهو بفروشید!!!
سلام!
متاسفم که اوضاع اینجا اینجوری شده آخه همه دارن یکی یکی از اینجا میرن و من مگس له میکنم! بعد اون نوشته ی اعتراض آمیز و قهر سه هفته ای ما که فکر مزخرف یکی ا زعزیزان بیکار کافه بود علاوه بر مزاحمین تعدادی از بچه های اینوری(جبهه ی ما) هم اونقدر غرق بیرون کردن دعواو پاکسازی با اونوریا (ارازل و مزاحمین وبلاگ)شدن که جو گرفتشون و خودشون رو هم بیرون کردن ورفتن!
اول از همه محمد بی سر و صدا دست از نظر دادن کشید و رفت بعدش سپیده که وقتی من برگشتم ایلام اون رفت و دیگه هم اینورا نیومد، عسل هم که آف داده بود و خداحافظی کرد، بهنوشم خراب شدن سیستمش رو بهونه کرد و نیومد ،امیر با درس خوندن از زیر کار دررفت و ...باقی هم اونجوری که امار نشون میده ظاهرن طوری که ما اصلا توجه نمیشیم!!!!میان و میخونن و میرن ...از رفتن اینا زیاد ناراحت نشدم و تعجبی نداشت چون کارشون همینه و باز برمیگردن اما رفتن و کنار کشیدن اولین و بامرام ترین همکارم،کسی که برای اولین بار استارت وبلاگرو با من زد یه جور ایی شوکه ام کرد ،یعنی اینقدر وبلاگ مزخرف و افتضاحه که فقط من و مریم و نفیسه با 8 غریبه و کلی مگس بمونیم اینجا!!! خیلی بی معرفتید،اگر هاتنه ای دورو وریلا اراتان ایشم وحالیتان کم... خودمون چندتارو عشقه اصلا، دیگه هم منتتون رو نمیکشم...هه هه... اوقات فراغتتون رو دیگه برید کاهو بفروشید چون من قهرم با شما!!!!
وقتی جوجه ها عاشق می شوند!!!!
عجب دور و زمونه ی شده ها ما تا پارسال نمی دونستیم که دوس پسر یعنی چی(به جون بهنوش راس میگم)... حالا این داداش جوجه ی ما هنوز تنها نمیتونه جیش کنه بر گشته به من میگه :آبجی اگه رفتی بازار یه ماتیک ماییع خوشگل و خوشرنگ با یه کیف صورتی قشنگ برای ملیکا دوستم( دختر دختر خالم) بیار بهش بدم تا فقط با من بازی کنه!!!! یاد بگیرید از این جوجه درس عشق خالصانه رو!!!!
سیوا کوچولو خواهر جوجه ی 3 ساله ی سپیده هم اوضاش اینجوریاس .بامامانش رفته بود بیرون یه پسره رو تو یه کوراندو میبینه و خلاصه بچه ام عاشق میشه میاد خونه به سپیده میگه :سپی یه ماشین باکلااااااااااسه دیم یه کور فره خوشگلللللللللل باککککککلاسه(با تشدید بخونید) د نامه بی!!!(برگردان:یه ماشین خیلی باکلاسو دیدم یه پسر خیلی خوشگل و باکلاس توش بود!!!!) ...حالا خاله شیوا مامان سپی میخواد سیوا رو شوهر بده تا خفت نخوارده گه دیه بشتر!!!
وقتی صورتی کمونیست(!!!!) می شود!!!!
یه اتفاق جالبی افتاده که اگه نگم به جون خودم میترکم!
آقا دیروز عصر من و صورتی رفته بودیم آموزشگاه ،بعد تموم شدن کلاس چون دیر وقت بود من و صورتی تو سالن نشسته بودیم تا باباش بیاد دنبالمون(منم بابا دارم ها!!) یه هو یه نوجوانه 17 ساله (جمله رو حال کردی؟!) که بچه ی یکی از آخوندای معروف ایلامه اومد جلو به صورتی گفت: خانم فلانی(فلانی فامیل نمی باشد !!!) کی وقت دارید من دو دقیقه مزاحمتون شم. صورتی گفت : همین الان وقت دارم مزاحم شو!! دو قدم اونور تر نمی دونم چی به صورتی گفت که صورتی قرمز شد(جان!!) منم غیرتی شدم فکر کردم فحش داده و یا ناجور حرفی داشته و اینا اما جلو خودمو گرفتم که خون به پا نشه(جون من قدرت رو رفتی؟!!) اما بعد دیدم صورتی زد زیر خنده می دونی طرف چی گفته بود:
خانم فلانی ما شما رو از هر نظر میشناسیم و می دونیم به کار وبلاگری و… واردید ، راستش من و دوستام یه گروه کمونیستی (توجه کنید کمونیست !!!!)کوچولو راه انداختیم اگه میشه عضو شید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای صورتی هم تا اونجا که راه داشته مسخره اش کرده که تو بچه ی همون فلانی هستی که آخونده این مملکته نه؟ گفت طرف فوری در رفته!!!!! اسمشو بنویسم؟؟! بابا جامعه ی اسلامی بابا حکومت بابا خنده، بابا کمونیست!!! راستی چطوره کافه ی ما هم کمونیست نشین شه!!!!
روز جهانی دزدی مبارک باد!!!
سلام! امروز یه پیغام جالب برام اومده بود که جواب آدمای مختلف به این پیام برام جالبتر بود :
«اگه امروز رو روز جهانی دزدی تو تقویم ثبت میکردند، اولین چیزی رو که از من میدزدیدی چی بود؟»
نازنین: همه ی نقاشی هات رو !!
بهنوش: پروییت رو!!!!!!!!!!!
مریم: کتونی هات رو!!!
محمد رضا:فکرت رو!
سارا: زبون درازیت رو!!!!!!!
علیرضا: تمام سی دی هات رو!!!!
سپیده: اراده ات رو!!!
منا: شیطنتت رو!
امین: رازهات رو!!!
مهیا: موهاتو!!!!!!!!!!!!!!!!
سحر: صمیمیتت رو!!!
سیاوش: وبلاگت رو!!!
مامانم: پروییت رو!!!!!!
بابام: غصه هات رو!
تو هم امتحان کن، جوابای جالبی میگیری!!
سلام استغفر الله!!!!
- میخوام یه چیزی واستون تعریف کنم که تو شهر ما کم اتفاق نمیفته:
آقا پارسال یه دختر خانم نسبتا محترمی تو مدرسه ما بود که باباش یکی از حزب الهی های معروف و ... ایلام بود ، آقا این دختر مثل جاسوسای حرفه ای هرکی هر غلطی میکرد میذاشت کف دست مدرسه و بچه ها حتی جرات نمیکردن یه جک ساده پیشش تعریف کنن چون میرفت و به باباش میگفت و این برای فردای گزینش بچه ها خیلی بد میشد و خلاصه همه بهش میگفتن خانم استغفرالله چون بجا و بیجا حتی اگه سلامش میکردی میگفت استغفرالله ،سلام!!! و جالب اینکه مدرسه اونو دختر نمونه میدونست که محجبه و حرفای بد بد نمیزنه و حتی به نامحرم(!!!!!!) نگاه نمی کنه و... آدم بودنشو تو سر دویستا دختر دیگه میزدن تا اینکه تابستون اومد دیگه دیده نشد تا اون روزی که:
من و نفیسه داشتیم از کوچه ی اونا رد میشدیم که بریم آموزشگاه تو کوچه جلو تر ما یه دختر پسر داشتن مشکوکانه طوری که هیچکس ها هیچکس نمیفهمید دوستن با هم حرف میزدن دختر شبیه مداد رنگی متحرک و خیلی افتضاح لباس پوشیده بود و یه ذره از موهاش اشتباهان زیر روسری رفته بود از بس هواسش نبود بعد خداحافظی کردن و هرکدوم یه وری رفتن از قضا دختره افتاد رو مسیر ما یه ذره جلو تر که رفتیم نفیسه داد زد :ااا... این استغفرالله س همون بچه حزب الهی مدرسه!!! دختر نمونه!!! گفتم :اشتباه میکنی ! گیر داده بود من باید برم سلامش کنم تا دخجالت بمره!!! گفتم :نفیسه بابا ولمان که تیش شر دیایم ای نیا ایشم!!! حالا دختر زور میزد ما نبینیمش و تند تند جلو ما راه میرفت و با یه دستمال آرایش صورتشو هم پاک می کرد خلاصه ما هم الکی رفتیم جلو باش کلی احوالپرسی کردیم ...بیچاره عرق میکرد و هر کاری میکرد شرمون کم نمیشد خلاصه بعد اینکه تمام رنگای صورتشو قاتی هم کرد و بنفش شد گفتم نفیس بیخیال شو گناه داره بیا اینوری بریم ...تا مه پله کرنه نفیس کردم از اونور دیدم به به چادرشو از نایلون دراورد و سر کرد و رفت خونشون تا به باباش نشون بده چه دختر خوبی بوده!!!!!!
میدونی خیلی تاسفام خوردم که یه خونواده انقدر آزادی رو از بچه اش بگیره که اینجوری شه!!! چرا اوضاع شهر ما اینجوری شده!!!! نکنید این کارارو ، گیرم افتادین دنبال یه بیکار عوضی که حتی اسم واقعیشم بهت نمیگه... اینجوری شوهر پیدا نکنید... خنده داره!!!!!
مرگ پایان کبوتر نیست...
خانواده ی محترم پورحاتم خزان زودهنگام کوچولوی سه سالتان
«آرین پورحاتم»
فرزند دلبند جناب آقای مهندس مهرداد پورحاتم
را تسلیت میگوییم.
این مصیبت جانکاه و قلب سوز تقدیری ازماینده حضرت دوست بود که باید صبر را در درگاه او جوییم،همدردی مارا پذیرا باشید...
نبودنمان در این مدت تنها از رفتن آرین عزیزم بود،عذرمان را بپذیرید...
اگه حال خوندن چرندیات دیگه ای از So0orati
رو داری به سایت زیر سرک بکش:
«طنز خودمونی»
سلام!
آقا خیلی ممنون از بس میاین کافه سر میزنید و هی تند تند نظر میدید ، باور کنید از کت و کول افتادیم از بس نظر خوندیم!!!!!!! ....
عزیز من این چه وضعشه آخه ؟! آره با توام که دیگه به ما سر نمی زنی و نظر نمی دی؟!!! نه به دفعه ی قبلی که دقیقه ای نظر میدادی نه الان که جذرتون گرفتن!!!!! من دارم برا کی مینویسم ؟!!! اگه واسه خودمه که همه رو حفظم اگه واسه شماس پس کجائید!!! بو علی گیژم کردنه اس! وقتی نمی نویسم و آپ نمی زنم میگید چرا ننوشتی و نرو و نوشتنمون هم که میرسه اینجوریاس که هیچکی پیداش نمی شه!!!!
0
0
0
سپیده، مریم، رضا ، پیام، عسل ، پریما ، سیاوش، امیرو... شما چتون شده؟ یه ماهه که بعضیاتون نظر ندادید و سر نزدید!!!! شما که بیشتر از خودم اینجا میومدید!!!
.
.
. بهنوش تو چرا نمینویسی!! نفیسه با توام هستم ها! خیلی نامردید خیلی!!!
باشه !خودم تنها مینویسم اما اگه فردا دیگه تحویلتون نگرفتمو اخبار ندادم و فایلاتون خالی شد (مثل کاری که شما با کافه کردید) نگید چرا و چی شده ها!!!!
ایلامی اصیل!!!!
یه چیز جالب: چند وقت پیش قرار شد یه پوستر گرافیکی واسه یکی از سازمانهای شهرمون طراحی کنم خلاصه بعد یه هفته جون کندن و تا نیمه شب بیدار موندن طرح آماده شد من خوشحال شدم و رفت سازمان که تحویل بدم اما دم در یهپیرمرده وایساده مثلا نگهبانه! میگه چیکار داری اینجا؟!!!! و امار کامل + شماره شناسنامه و.... میگیره و بعد میگه نمیشه بری تو چون ایلامی نیستی و چادر سرت نیست( نه شما بگید چه ربطی داره!!!!) و تازه کاو از دستم میگیره و کلگیل عزیز و چرکنیه خب زیرو رو ش کرده و مچاله بعد میگه حیف نان و او که ایو حرامه کن، یه خو مهم بلم بکیشم( جالبه اخه سبک قیریسم بود نه چش چش دو ابرو!!!) بعد میگه نمی شه و... نذاشت برم تو منم دم در وایسادم گفتم شاید آقای (..) رئیسشون بیاد کارو تحویل بدم و برم(جالب اینجاس من زیاد کارم خوب نیست و خیلیا تو سازمان از من قوی ترن و حتی فوق لیسلنس دارن اما کلی خواهش کردن!!!!) بعد 5 دقیقه یه دختره اومد همسن و سال خودم به جون خودم نایلون فریزر وشیده بود و شلوار که چه عرض کنم زیر زانو و یه دستمال کاغذی رو سرش بود مرد خیلی خوش و بش باهاش کرد و رفت تو گفتم به نگهبان: نمردیمو پوشش درست و پادر رو هم دیدیم!؟ گفت یه جت آقای (...) ..ایوانی هستن (!!!!) اما تو کی هستی؟ گفتم من هیچکی نیستم اما یادت نره ایلام اصیل من بودم که اونجور برخورد کردی اونوقت این دهاتی اومده شهر ادم شده اینجوریه!!! گگفتم : شما خانم (...) رو میشناسید گفت :آره همون که هفت سال مدیر اینجا بود! گفتم سلام مخصوص رسونده گفت روله یه و تو چه؟! گفتم آخه منو بدنیا آورده!!! بیچاره پس افتاد!!! کلی عذر خواست و...
.
.
.
اگه اینو تعریف کردم خواستم به ایم موضوع ورود شهرستانیا و عزیزان روستایی به شهرمون اشاره کنم که تقریبا سکان شهر افتاده دستشون اونوقت این وسط ایلامیا ی اصیل و بزرگ .... چرا باید اینجور اتفاقی بیفته ،یه پسر سالم و فوق لیسلنس ایلامی رو از پستش که کارمندیه ساده بود کنار بزنن بجاش یه پسر عملی (اطراف ایلامو) بذارن سرجاش!!!!!!!! که پسره بیچاره سوپر مارکت بزنه؟!!!!
تمام ایلامیان برای من قابل احترام عزیزند اما این عزیز بودن هم حدی داره و نه تا اون حد که تمام پست و کار و زندگیمون رو ازمون بگیرند و بدن به یه عده بز چرون!!!! که تا دیروز زیر سیاه چادر بوده امروز رئیس منه!!!! منی که اجدادم از آغاز ساکن خود شهر ایلام و براش زحمت کشیدن!!!! نمی دونم شما چقدر موافقید و شایدم فحشم بدید اما من بی هیچ ترسی میگم : ایلامیا غریبه پرست نباشید باور کنید خیلی بهتر از این میتونه بشه اوضامون!!!
ایلامیان در مرز فراموشیند!!!!
تا حالا توجه کردین وقتی اسم شهرمارو می برند خود بخود یه پسوند محروم میچسبونن کنارش!!!؟ تا حالا توجه کردی فقط ایلامه که فرهنگسرا و سالن تائتر نداره!؟تائتر شهرو دیدی؟ توجه کردی ما راه اهن و قطار نداریم؟! یه سینما داغون داریم؟!! تا حالا خیابونای ایلامو با شهرهای دیگه مقایسه کردی؟ وضعیت دانشگاهامون رو دیدی؟!! دانشگاه بوعلی همدان رو چطور ؟توجه کردی به فرودگاهمون؟ فرودگاه کرمانشاه و چطور؟!!!! به یه پارک به اصطلاح تفریحی و مثلا مجهز پردیسان یا کوثر؟! به نابغه های ایلامی مثل دکتر یوسفی و بهادری که بهترین دانشگاهای جهان تدریس میکنن!؟ به تیم روبوتیکمون که با اندک امکانات تا کجا رفتن؟! به تیم فوتسال دخترا مون؟!که امکانات هیچ جا رو نداشتن اما اول کشور شدن؟!!! به اون دانش اموزی که سازنده ی سبک قیریسم در جشنواره ی خوارزمی شد همون سبکی که الان در دانشگاهای معروف تهران مثل باهنر تدریس میشه!!!!؟ تو بگو گناه ایلامیایی که علاوه بر اینا هشت سال جنگ و آوارگی و مبارزه برا راحتی اونایی که تو شهرای توسعه یافته یپف پیف میکنن چیه؟ گناه نوجوانان و جوانان ایلامی که کلی فکر و ایده و توانایی و استعداد دارن چیه؟ چرا باید این استعداد ها بدلیل ریسدگی نکردن مسئولین سرکوب شه؟!!!!عصر امروز پذیرش هیچ نقطه ای بی کنولوژی و توسعه نیافته ای را ندارد اما چرا ما در ایلام در جا میزنیم خدا میداند آیا شما هم به اموات پایه گذاران این کشور درود و سلام نمیفرستید ؟
نوشته ی نفیسه
ضد حال زدم به هرچی up to date!!
سلام !
میدونی (مد ) یعنی چی؟ اصلا تو چقدر پیرو مد روزی؟ از مد خوشت میاد؟
اما اصل اینکه چرا اینبار به جای طنز میخوام در مورد این پدیده حرف بزنم برمیگرده به روز چهارشنبه که بنده بعد مدتها با وجود تنفری که دارم پا به بازار ایلام(پاساژ قدس و ملت و سینا و ...)گذاشتمو مشاهده کردم که اکثر لیدیان محترم کفش عروسکی قرمز به پا داشته و خود را به شکل فروغ بابا درآورده و برادران عزیز اکثرا بی آنکه چسب مو را کشف کنند با اتکا به فضولات و آب دهان مثلا ها مثلا موهاشون رو فشن و آناناسی و سیخ میزنن! انگار از یه دختر و یه پسر 300 تا فتوکپی گرفته باشند آنهم از نوع سیاه و سفیدش!!!! اینم بگم داریم بچه ایلامی هایی که تریپ اینجور میزنن و کامل و صحیحه و خیلی هم بهشون میاد ،گفتم سو تفاهم پیش نیاد من منظورم همه نیست!!!
اما به نظر من فلسفه ی مد یعنی:مهم نیست خودت چی میخوای ؟چی دوس داری و چی میپسندی مهم اینه هرچی بقیه میپوشن تو هم بپسندی و نکته ی جالب اینکه فرد سلیقه ی خودش رو سرکوب و میره زیر میکروسکوپ بقیه خودشو تماشا میکنه!چرا همه ی ما ایلامیا به قول داداشم باید هووی باشیم مثلا صبحا تختخوابمون رو مرتب نکنیم چون در این صورت میگن فلانی هووی نیست! یا اگه قرمز متنفریم خودمونو قرمز بپوشونیم! .اصولا ما ایلامی ها تک پریم .دوس داریم با دنیا فرق داشته باشیم خود من الان که همه کفش عروسکی قرمز به پا دارند من کتونی مشکی میپوشم اونا شلواره پاچه کوتاه مشکی گشاد میپوشن من جین آبی افتاده!! تو هم اینکارو بکن ا! شخصییت رو فراموش نکن! باور کن اگه بجای پیروی از لباس و آرایش مو صورت یه عده به سبک و سیاق خودت بپوشی هووی تری! یه ضرب المثل معروف چینی میگه: وقتی همه ی دنیا شبیه هم رفتار میکنن مرد برتر خودش را بخاطر درستی اش از آنها دور میکند.یا یک ضرب المثل ایرانی که میگه:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو !!نه..نه.. این نیود ،آهان :کلاغه میخواست راه رفتن کبک یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت راهه خودتو بگیر .کبک بره بوق بزنه بهتره!!! نظرات و ایده ها و علایقت را برای ترس از مسخره کردنت توسط آدمها سرکوب نکن! فلسفه ی مد اینی که تو ایلام جاریه نیست باور کن نمی شه پای همه ی مردم ایران و حتی ایلام جین کرد و گفت به هم بگویندIlove you!!! چرا محبت ،معرفت، وفاداری ،عشق و دوستی ،کمک به نیازمند و رفاقت را مد ندانیم و در این مورد از دیگران پیروی نکنیم به جای انکه حجم آشفته ای از مو بروی کله مان بسلزیم و بادقت آنها را روی کلهمان ایستاده نگه داریم! این up to date و هوی بودن نیست! باور کنید... نظر تو چیه؟
خاطرات کده
جام ملتهای لی لی در مدرسه ی نمونه!
آقا من هرچی این وبلاگ رو زیرو روو رووزیر کردم دیدم ،اااا... بیچاره مریم حق داره ! نمی دونم چرا از بروبچ قدیمی ننوشتم از دوستای گلم ،مریم جونم، نازنین گلم،سپیده جونم،سارای عزیزم ،و کتی مهربونم و+ خانم شاهمرادیان محترم که اون روز پشت حیاط مدرسه 5 تایی مون رو در حال کف و سوت بلبلی زدن از پنجره ای نماز خونه دستگیر کرد از خانم نافعی که سیخ به تن آدم مو میکرد! از خانم رشنو همونی که ماشینش خطی خطی شده بود(چرا اینجوری بنگاه می کنی؟ کار ما نبود به جون آقای قربانزاده!) از خانم عزیزپور که اصلا سوتی نمی داد و نمی گفت فوشت(بجای گوشت) یا سزی(بجا سبزی) خانم ز....عی وقتی تنها یکبار یه خاطره رو تعریف میکرد (اصلا به دوبار نمی رسید !به جون اقای فرید نژادراس میگم!) و برا وسابقون سابقون و... زدنش با کله رو میز! از دو در ه کردن خانم اهن جان برای رفتن به خوابگاه چرکول که اخر تفریحمون بود دیگه! هرکی میتونست وارد خوابگاه شه اونموقعه ها بهش میگفتن بروسلی!! خانم ش...یگی که خیلی مارو دوس داشت و اصلا دندون قروچه نمی رفت! از خانم یعقوبیان که کمک کرد ساعت 6 صبح با کمک عذاب وجدان و این عزیز کاریکاتورارو از صندوق با پنس درآریم! از خانم غیاث فامیل مریم اینا!!!! از پاک...اد خوشگلم ! از ص...فی وجاخ کور!(کنایه از نازایی) از مراد مرده(همون ریاضیه)... ازخانواده ی خوش اخلاق و جالب پت و مت (نه اشتباه شد)فرید نژاد!!! از روزی که 5تایی آبروی فلسطین رو دادیم به باد فنا!! از روزی که کفشای سارا رفت رو پشت بوم! همون موقع زهرا یوسفی یه دهن میخوند ما فین فین میکردیم(عجب خنگای بودیم !آخه کسی با اون صدا گریه میکرد که ما میکردیم!!) از مسابقات جام ملتهای لی لی سوم c (آبرومون رفت!!!) از اون روزی که عین ندید بدیدای دفترچه نوروزی تا ساعت 2 نشستیم مدرسه تمامشو حل کردیم (مریم یادته همون روزگفتم عجب خرایی هستیم بعد سارا گفت:خودتو قاتی ما نکن!!) از اون روزی که من به طور ضاییع از رو ماسه ی پشت مدرسه سقوط کردم! از خیلی چیزای دیگه!!!!
ادبکده
اي رهگــذر!
با نگاه بي انتــهايت به عـمق تک تک حروف و
واژه هايم بنگر و آرام آرام مرا همراه با اين صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مرا و نوشته هايم را به دســــت فــرامــوشي بـسپـــار...
تمام رویاهایم را باد سرد پاییز گذشته با خود برد ...
تقدیر یا تقصیر ؟؟؟
نمی دانم !
خاطراتم را از سالی به سال دیگر منتقل میکنم !
دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم ، بخشیدنیهایم تمام شد...
این تقدیر حق من نبود !
پس می سپارمت به باران پاییز ! همان بارانی که در یک عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد ...
ارسال شده توسط عسل
اگر شما درشهر بسیار پیشرفته و با تکنولوژی ایلام زندگی میکردید و احیانا از شانس خوبتان دختر زائیده میشدید اگر توانایی جم خوردن از 14 سالگی به بعد و حضور در جامعه(بابا جمله) نداشتید اگر نمیتوانستید راحت در کافی نت بتمرگید و کارتان را انجام دهید اگر نمیتوانستید شبها با خیال راحت با خانواده به مکان بسییییییییییییییییییییییییییییییار سالم چغاسبز یا کوثر تشریف ببرید اگر نمی توانستیددر سینما ،جشنواره کنسرت و.. شرکت کنید اگر نمی توانستید با خیال راحت در یک رستوران یا هرجایی عمومی فقط برای یک ثانیه بنشینید اگر نمی توانستید در خیابان راحت چیزی کوفت کنید اگر نتوانستید از طعنه و تیکه و نظرات بد در شهر در امان بمانید آیا مراتب تشکر و سپاس را از دست اندرکاران جامعه به جا نمیآوردید و به انان درود و برای سلامتی شان صلوات نمی فرستادید؟!
خسیس!!!
میخوام اخرین حرکت بهنوش عزیز رو براتون بگم که 4 ساعت قبل برگشتش به کرج انجام داد!
بهنوش: خودکارهمراته؟
من: یه دقیقه وایسا تو کیفمو بگردم! (گشتم نبود) ... نه بهنوش جان همراهم نیست عزیزم!
بهنوش: اه..بابا خوب بگرد خب!
من: د.میگم ندارم بخدا. عجب گیری کردیم !؟
بهنوش :عجب آدم خسیسی هستی ها.
بعد دس میکنه تو جیبش یه خودکار در می آره!!
ای خدا ممنونم که رفت و من رو نجات دادی!
قهر بی پایان!!!
امروز از اون روزا بود که حسابی کنف شدیم. من و امین (اخویمون) یه ساله که قهریم اونم سر چیزی که یادم نمی آد!!! امروز رفت مکه، غرورم اجازه نداد ازش خداحافظی کنم هرچند من بزرگترم ،،آخه فکر کردم حتما خودش میاد جلو...
ما رو باش داداش داریم!!! برا یه ثانیه زیر چشمی نگاهی انداخت... دریغ از یه کلمم
دهنم سرویس شد...
هنوزم باورم نمیشه ....
جدی جدی بی خداحافظی رفت...
مقصر کی بود؟!!!
UP Mo0o0o0tefavt!!!!
Ha